دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثين و اربعمائه از قزوين برفتم به راه بيل و قبان که روستاق قزوين است . و از آن جابه ديهی که خرزويل خوانند . من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتيم . برادرم به ديه رفت تا چيزی از بقال بخرد ، يکی گفت که چه می خواهی بقال منم . گفتم هرچه باشد ما را شايد که غريبيم و برگذر . گفت هيچ چيز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از اين نوع سخن گفتی ، گفتمی بقال خرزويل است .
چون از آن جا برفتم نشيبی قوی بود چون سه فرسنگ برفتم ديهی از حساب طارم بود برزالحير می گفتند . گرمسير و درختان بسيار از انار و انجير بود و بيش تر خودروی بود . و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار ديهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امير اميران و او از ملوک ديلميان بود و چون آن رود از اين ديه بگذرد به رودی ديگر پيوندد که آن را سپيد رود گويند و چون هردو رود به هم پيوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گيلان و آن آب به گيلان می گذرد و به دريای آبسکون رود و گويند که هزار و چهارصد رودخانه در دريای آبسکون ريزد ، و گفتند يکهزار و دويست فرسنگ دور است ، و در ميان دريا جزاير است و مردم بسيار و من اين حکايت را از مردم شنيدم .
اکنون با سر حکايت و کار خود شوم ، از خندان تاشميران سه فرسنگ بيابانکی است همه سنگلاخ و آن قصه ولايت طارم است و به کنار شهر قلعه ای بلند بنيادش برسنگ خاره نهاده است سه ديوار در گرد او کشيده و کاريزی به ميان قلعه قلعه فرو بريده تا کنار رودخانه که از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهترزادگان ولايت در آن قلعه هستند تا کسی بيراهی و سرکشی نتواند کرد و گفتند آن امير را قلعه های بسيار در ولايت ديلم باشد و عدل و ايمنی تمام باشد چنان که در ولايت او کسی نتواند که از کسی چيزی بستاند و مردمان که در ولايت وی به مسجد آدينه روند همه کفش ها را بيرون مسجد بگذارند و هيچ کس آن کسان را نبرد و اين امير نام خود را بر کاغذ چنين نويسد که مرزبان الديلم خيل جيلان ابوصالح مولی اميرالمومنين و نامش جستان ابراهيم است .
در شميران مردی نيک ديدم از دربند بود نامش ابوالفضل خليفه بن علی الفلسوف . مردی اهل بود و با ما کرامت ها کرد و کرم ها نمود و با هم بحث ها کرديم و دوستی افتاد ميان ما . مرا گفت چه عزم داری . گفتم سفر قبله را نيت کرده ام ، گفت حاجت من آنست که به وقت مراجعت گذر بر اينجا کنی تا تو را باز ببينم . بيست و ششم محرم از شميران می رفتم چهاردهم صفر را به شهر سراب رسيدم و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعيدآباد گذشتم . بيستم صفر سنه ثمان ثلثين و اربعمائه به شهر تبريز رسيدم و آن پنجم شهريور ماه قديم بود و آن شهر قصبه آذربايجان است شهری آبادان .