|
 |
فهرست اصلي |
|
 |
موضوعات |
| |
|
 |
نظرسنجی سایت
|
|
|
|
|
 |
آرشیو ماهانه |
|
|
|
|
 |
آب و هوای طارم
|
|
|
|
|
 |
اوقات شرعی طارم |
|
|
|
|
 |
خبرنامه سایت |
|
|
برای اطلاع از آخرین مطالب ارسالی و بروز شدن سایت،به ما بپیوندید
| |
|
 |
آمار سایت |
|
|
|
|
 |
لینکستان از جنس طارم |
|
|
|
|
|
 |
دعوت به همکاری |
|
سلام،به وب سایت شهرستان طارم خوش آمدید،لطفا در نظر سنجی سایت شرکت نمائید،همچنین نظرات خود را در مورد مطالب سایت با ما در میان بگذارید
تمامی عزیزان اگر مطلبی در مورد طارم دارید،به آدرس پست الکترونیکی ارسال کنید .مطلب شما با نام خودتان منتشر خواهد شد.
کسانی که مایل به تبادل لینک هستن.ابتدا ما را بانام "وب سایت شهرستان طارم" لینک نمایند.سپس در قسمت نظرات اطلاع دهند.در اولین فرصت نسبت به لینکشان اقدام می شود.
|
|
|
 |
گزارش کوه پيمايي از زنجان به ماسوله |
|
|
سفر آغاز شد .ابتداي هستي بود.نقطه شروع و حركت .هر چه به زمان رفتن نزديك تر مي شديم خود را بي تاب تر مي يافتم.... ساعت سه بعد از ظهر 11 خرداد كرج را به قصد زنجان ترك كرديم.اتوبوس دل جاده را مي شكافت و پيش مي رفت.دلم قرار نمي گرفت.روياي چند روز آينده بي تابم كرده بود ._ بعد ها فهميدم كه چقدر دلم حق داشت_ . ساعت 7 به زنجان رسيديم و در ابتداي شهر اتراق كرديم.دوري در شهر زديم و شب خوبي را در كنار دوستان همراه گذرانديم.11نفر بوديم.صبح ساعت 6 با ميني بوس به سمت روستاي همايون چشمه حركت كرديم و بعد از 2 ساعت به آنجا و روستاي تهم رسيديم.از آنجا راه پيمايي آغاز مي شد.بعد از طي مسافتي به گردنه آق گديك رسيديم و در واقع به منطقه طارم پا نهاديم.بعد از حدود 1/30به روستاي گمان پا نهاديم. ودر راه چه ها ديديم...گلها ي رنگارنگ و پروانه هاي زيبايي كه بالا و پايين مي پريدند.بادهاي شرقي ابر و مه را به پرواز در مي آوردند.بهار در همه جا بود روي درخت لابلاي چمنزارها در نجواي رود. در آسمان. لابلاي ابر و مه. در نسيم صبحگاهي. در باد وحشي ودر آن چشمه كوچك و گواراي بين راه.مي رفتيم و مي رفتيم...تا ساعت 2/30راه رفتيم و از آن به بعد تا ساعت 4 وقتمان صرف نهار و استراحت شد. در كنار رودخانه و لابلاي درختان سر بر آسمان ساييده وه كه چه زيبا بود رقص پروانه ها همچنين آواز غوك ها جيغ و داد داروگ در بين برگ هاي سبز.تپه ها و دره هاي دور و گلهاي شقايق كه همه جا از بين علف ها شعله مي كشيدند.و دوست هنرمندمان با زخمه هايي كه بر سه تار كوچكش مي زد حال و هواي آن دقايق را دو چندان مي كرد.آرزوي در بند كشيدن زمان را داشتيم... اما باز حركت بود و رفتن ساعت 7 شيرمشه كوله هاي سنگين خستگي را از دوشمان برداشت.چقدر دلپذير و فريباست اين منطقه.كوله ها را زمين گذاشتيم. وچادرها در چشم بر هم زدني زير درخت گردويي عظيم و با شكوه ودر كنار جنگلي از درختان فندق و بيد بر پا كرديم.اطرافمان پر بود از درخت هاي ميوه:انجير. انار. گردو. توت. تمشك .انگورو.....به زودي از چشمه آب آورديم و آتش بزرگ افروختيم و چاي و استراحت در آن فضاي دلچسب و دوست داشتني.تا پاسي از شب با موسيقي دوستمان و آواز ديگر همراهان بيدار بوديم.و بعد سكوتي دلنشين كه تنها آواز غوكان عاشق و زمزمه رود بر همش مي زد و آرامشي عميق و نفس هاي كوهنوردان خسته در قلمرو خواب....... ساعت 9 صبح بعد از صرف صبحانه راه افتاديم و ساعت 1/30به روستاي ايچ رسيديم.نهار همان جا صرف شد و ساعت4 روستا را با وانت به قصد روستاهاي چورزق و دررام ترك كرديم.در مسير از روستاي جزلا نيز گذشتيم و نيز از رودخانه قزل اوزن و نرسيده به آبادي انذر به سمت راست پيچيديم و ساعت 5 به دررام رسيديم.راه را با ماشين تا روستاي شيرين سو ادامه داديم.و از انجا بار ديگر پياده روي آغاز شد.در راه با چند لاك پشت در اندازه هاي مختلف روبرو شديم.بعد از 2 ساعت دهكده نوكيان و منطقه سياورود به ما خوش آمد گفتند.هوا رو به تاريكي مي رفت.دوباره چادر ها بر پا شدند و آتش _ يار هميشگي _ ما را تا پاسي از شب همراهي كرد.باز هم سازي و آوازي و.....خواب. صبح روز بعد با روستاي نوكيان هم وداع گفتيم و اينجا منطقه طارم و استان زنجان پايان مي يافت.و حالا ديگر پا در استان گيلان مي نهاديم.بعد از طي يك سر بالايي نسبتا طولاني از روستا و گردنه سياب عبور كرديم و در سبز ميدان كه تپه اي است سرشار از گلها و پروانه هاي رنگارنگ نهار خورديم و بعد از استراحتي كوتاه از شيبي بلند و مرتفع بالا رفتيم و اينجا گردنه ماسوله بود.به بالاترين نقطه گردنه رسيديم و روي گردنه بهت زده از آن همه شكوه و زيبايي بر جاي خشك شديم.بوي جنگل ومه آسمانيم كرد.تا ته روياهايم دويدوغريزه ام را گيج كرد.در من همه چيز پرواز مي كرد.فرياد مي زد . شنيده مي شد.درونم پر بود و خالي بود.سبك شده بودم.مثل پر كاهي. بال در آورده بودم.كودكي بي قراربودم.احساس مي كردم مي توانم پرواز كنم و در قلب ابر و مه گم شوم. چه خيرگي ترسناكي و چه دلپذير.شكوهي بي همتا و حيرت انگيز .گيجي شيرين و روياگونه.ديگر خودآگاهيم از دست رفته بود.و حال خود را نمي فهميدم.به بي نهايت رسيده بودم.اطرافمان همه كوه بود و ابر ومه و جنگل.هر كس گوشه اي نشست و غرق در خود به تابلو روبرو خيره شد سكوت احاطه مان كرده بود.آخر مگر حرفي باقي بود و چه مي توانستيم گفت؟! تا چشم كار مي كرد سبز بود .مه مثل كمر بندي درخت هاي جنگل را دور مي زد.بالا مي رفت پايين مي آمد مي چرخيد.و الحق كه عشوه گري مي كرد.و كم كم همه ديوانه وار مي گريستيم.اما آخر براي چه؟!به خاطر اين همه زيبايي؟!به خاطر نبودن عزيزان؟يا شايد هم نگران كسي يا كساني در آن سوي افق هاي دور بوديم.آه از لايه هاي نازك خيال.نمي دانم .فقط مثل ني دور افتاده از نيستان بي تاب بوديم.دلتنگي اوليه انسان براي دور افتادن از اصلش .هبوط انسان.... شلاق اندوه مي پيچيد و غمي شيرين با دلتنگي غريبانه اشك را به گونه هامان مي غلطاند..... اما باز هم بايد رفت.ديگر هر چه بود سراشيبي بود بايد حدود 2700متر ارتفاع كم مي كرديم.كم كم مه همه جا را در بر مي گرفت.و هوا رو به تاريكي مي رفت.از دور تابلو كلبه هاي چوبي جنگلي روي تپه هاي سبز و آن مه شيطان و بازيگوش خود نمايي مي كرد و نقاشي هاي چيني و ژاپني را به ياد مي آورد.و حزني شرقي را و غم .آه اي غم بيكران! تن به گذر مه مي داد يم و خيس مي شديم. در بلنداي آن كوه هاي بي نام. همه حواسمان را به جنگل و مه و آسمان سپرديم و خود را به باد.از دور قله شاه معلم از لابلاي مه خود را نشان مي داد و خاطرات گذشته را ياد آوري مي آورد.ديگر بر ما چه گذشت چه بگويم.ما در لايه هاي مه گم شديم... شب را در يكي از همان كلبه هاي روستاييان در جنگل و روي تپه اي مرتفع بيتوته كرديم.و آنجا باز جنگل بود و ذرات خيس و خنك مه.در اين سمت آسمان خورشيد در حال غروب بود و در سمت ديگر ماه نقره اي خود نمايي مي كرد.چه منظره يي!! بايد به خاطر سپرد. ودر كلبه آتش بود و پيچ و خم دود و فوت ها كردن در آتش و سرفه ها.بوي تمشك و شكوفه هاي بادام كوهي با مه به درون مي آمد و ما را مست مي كرد. صبح پس از صرف صبحانه به سمت ماسوله سرازير شديم.از پيچ و خم راه هاي جنگلي .و از لا بلاي درختان و ديدار آن مار براق و راه راه.بالاخره ساعت 11 به ماسوله رسيديم و بعد از طريق فومن به وسيله اتوبوس رهسپار تهران شديم.در اتوبوس همه خاموش بودند و مبهوت از اين سفر رويايي و خاطره انگيز.و متاسف از عبور شتاب زده زمان....مثل برقي در تاريكي و چون خواب و رويا. ... . و باز هم شهر .كار.روزمرگي و نفس در هواي سربي و ديگر هيچ....
| |
|
|
|
 |
30 مطلب ارسالی آخر |
|
|
|
|
|
 |
درباره وب |
|
|
وب سایت شهرستان طارم-بهشت کوچک ایران زمین(هندوستان ایران) شهر من ، من به تو می اندیشم ... نه به تنهایی خویش ... از پس شیشه تو را می بینم ... که گرفتی مرا در بر خویش ... من وضو با نفس خیال تو می گیرم ... و تو را می خوانم ... و به شوق فردا که تو را خواهم دید ... چشم به راه می مانم ... تن من پاره ای از آن تن توست ،
|
|
 |
جستجو |
|
|
|
|
 |
پربازدیدترین مطالب سایت |
|
|
|
 |
لينک دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش ویژه |
|
|
|
|