
هر بار که از اجرای برنامه ای مست هستمو سرخوش دلم میخواد بدونم حافظ بهم چی میگه و این بار:
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه ی مستی و رندی نرود از پیشم
من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس؟ حافظ راز خود و عارف وقت خویشم
من هیچوقت گزارش نویس خوبی نمیشم،چون وقتی دارم رکاب میزنم یا وقتی نزدیک قله بی اختیار بغض گلومو میگیره دوست ندارم خودمو درحصار زمان و مکان ببینم.دلم میخواد لحظاتی که غرق لذت هستم رها باشم از هرچیزی که بخواد یه جورایی ذهنو، دلمو به بند بکشه.اخه مگه میشه لذت خنده های بچه هارو ،صداقتشونو،نجابتشونو،ذلال بودنشونو به گزارش بکشم؟
ابولفضل از بچه های رکاب زنه شهرمونه که مقام کشوری برامون آورده ولی میدونید با چه دوچرخه ای؟هنوز زخمهای تمرینات گذشته رو روی بدنش داره،بهش میگم به روی زخمت پماد بزن نسوزه ولی اون عقیده داره چون پسره باید بسوزه باید درد بکشه تا مرد بشه ،اما دلش چی؟به نظرتون اون دل مهربونش هم باید در آرزوی داشتن یه دوچرخه با ترمز دیسک دار بسوزه و درد بکشه؟
"اگه یه دوچرخه ی بهتر داشتم حتما مقام بالاتری می آوردم"
وای بوی گل یاس توی بالکن بهم انرژی میده که تایپ کنم.
وحید به شوخی بهش میگه موقع رکاب زدن گرسنه ات میشه زینتو میخوری که اینطور داغونه؟ میخندیم، من ،وحید،ابوالفضل....می خندم ولی ته دلم سوز میزنه...
آخ خدای من این بوی خوش گل یاس داره تو گوشم دادمیزنه زندگی با همه این درداش قشنگه،زندگی با همه تبعیضاش،با همه ناسازگاریاش،با همه آرزو به دل گذاشتناش باز قشنگه.
و من دوچرخه ای دارم که سبکه،من دوچرخه ای دارم که ترمزش دیسک داره،من دوچرخه ای دارم که ....
خدایا داشتن این چیزاییرو که خودت میدونی پشزی برام ارزش مادی ندارو مایه ی عذابم نکن.
وحید برامون تار میزنه،تار ترکی،چقدر قشنگه که به زبان مادری خودش افتخار میکنه و حتی سازشو هم از نوع مادری انتخاب کرده.به نظرتون چقدر آدم باید درد کشیده باشه که بتونه تو این سن وسال اینقدر محزون مضراب بزنه؟
همیشه یادمه استاد تارم بهم میگفت تا با پوستو استخونت دردو لمس نکنی نمیتونی ساز بزنی ،و من هرگز لمس نکردم و وحید لمس کرد.
حافظ آنکه عشق نورزیدو وصل خواست احرام طواف کعبه ی دل بی وضو ببست

5شنبه 6.30 از شهر خارج شده و به عشق دیدن هندوستان ایران(طارم) پای در رکاب میذاریم.سه ماهی میشد به عشق رکاب تو این جاده تمرین میکردم و حالا دلم میخواست یک نفس فقط بتازم.
راستش شنیده بودم تعرف اومد نیومد داره ولی فکرشو نمیکردم که مهمان عزیمون آقای عابدینی بخواد با لباس و کفش رسمی که داشتن تعارف بنده رو قبول کنن و بخوان رکاب بزنن. در تما اون نیم ساعتی که این عزیز رکاب میزدند و بنده در ماشین نظاره گرشون بودم به خودخواهی خودم فکر میکردم و اینکه چرا نمیتونم از رکاب زدن بگذرم؟و باز درگیری و اغتشاش همیشگی در وجودم.
5 کیلومتر آخر به خاطر شدت گرما پیشنهاد شد دوچرخه هارو بار ماشین کرده و وارد شهر بشیم ولی من خواستم این 5 کیلومتر شیب رو هم رکاب بزنیم(نمیدونم شاید اینطوری داشتم خودمو به خاطر خودخواهیم تنبه میکردم ولی این تنبیه دامن گیر بقیه هم شد)
عصر حدود 2.30 به آب بر می رسیم و استقبال گرم دوست عزیزمون آقا جعفرو داریم که برامون ناهار هم آماده کردند.
شب با صدای تار و تنبک بچه ها به استقبال یه شام خوشمزه(ماهی کباب شده) در کنار رودخونه می ریم.
قبل از رفتن خیلی اصرار داشتم که مسیر برگشتو هم رکاب بزنیم،ولی زمین خوردن مهندس موقع رفت و صدمه دیدن دستش و اینکه نمیتونست رکاب بزنه منو تخلیه انرژی کرده بود و راستش دیگه زیاد برام مهم نبود چه جوری برگردیم.شب بدون برنامه ریزی همه به خواب رفتیم و تا 9.30 صبح خواب شیرینیو بعد از یک خستگی مفرط تجربه کردیم.بعدش هم تدراک ناهار و از همه مهمتر بحث و گفتگو با بچه ها در زمینه مشکلات کاری یا تحصیلیشون و شنیدن حرفاشون که خیلی برام جالبتر از رکاب زدن بود.
شهاب با اون سن کمش نظریات قشنگی در مورد اوضاع و احوال جامعه داره و یه وقتایی هم حس میکنم دلش میخواد با یکی همش بحث کنه.
علی آرام،ولی پر از حرف،جعفر نمونه ی بارز یه جوان موفق و کاری(تمام ژستهای قشنگ تو عکس ایده این دوستمونه)،سینا مودب و پر انرژی(دوستدار رنگ نارنجی طلوع و غروب خورشید)،محسن نمونه ی کامل یک انسان مسوول و من که بیشتر گوش میکردم و به خاطر می سپردم.
ساعت 3 وسایل و دوچرخه هارو بار ماشین کرده و راهیه شهر میشویم.تو 35 کیلومتریه زنجان بساط ناهارو پهن میکنیم (جاتون خالی مرغ سوخاری داریم) و بعد صدای قشنگ تار وشلوغ بازیه بچه ها و............و بعد باز شهرو شلوغیو تبلیغات منتخبین ریاست جمهوریو باز سیاستو سیاستو سیاست.......و باز افکار من در پی یافتن چراها و چراها.





منبع:دل مشغولیهای من